خرید بک لینک

 روزی شیخ با مریدان مشغول روک بازی کردن بود که یکی از آنان بعد از چند روز غیبت یکهو سر و کله اش پیدا شد... گفت یا شیخ! من سه چهار شبی است که خوابهایی عجیب و غریب می بینم و سراسر وجودم را ترس و استرس فرا گرفته! شیخ به کنایه گفت مانند شبای امتحان؟؟؟ [خنده های شیطانیِ شیخ] گفت آ باریک اله شیخ جان. شیخ گفت حال خوابت را بازگو کن...
مرید گفت چند شبی است که خواب می بینم بر تخت مرده شور خانه هستم و با آب سدر و کافور مرا هی غسل می دهند! شیخ پرسید در خواب به جدول که نزدی؟؟! [آقا پسرا نیش ها بسته] گفت نه شیخ حاشا و کلا که من از آنان باشم! شیخ بعد از دقایقی تفکر و زیر و رو کشیدنِ جزوات گفت باید کاری را به تو سپارم که انجام دهی، باشد که از دست این کابووس ها رهایی یابی! باید به مرده شورخانه رفته و یکبار خودت را غسل بدهی تا این ترس و خوابها دیگر سراغت نیاید!
مرید به مرده شورخانه که رسید داستان را برای مرده شور (عمو ولی) بازگو کرد گفت مرا همچو جنازه ای غسل ده! عمو ولی نیز با تعجب فراوان و البته با نامه ی ممهور به مهر شیخ ما قبول کرد. مرید جامه از تن برکند و بر سکوی مخصوص دراز کشید. همین که خواست شروع کند گفت: ببخشید اگر امکانش باشد اجازه دهید از وسایل خودم استفاده کنم! زحمت است اما وسایلم در صندوق عقب ماشین است عمو ولی برو
بیارش جان مادرت من لختم!! همین که عمو ولی رفت تا وسایل را بیاورد خانواده ای عزادار از راه رسیدن... مردی سبیل گنده و چهار شانه از در آمد و با چشمانی اشکی صدا زد: آقای مرده شور؟؟؟ کجایی برادر بیا که پدرم به رحمت خدا رفته! یکهو مرید که اصلا در باغ نبود انگار بلند شد و گفت آقا رفته تو ماشین وسایل منو بیاره!! مرد با دیدن این صحنه از ترس سکته کرد و افتاد و در دم جان به جان آفرین تسلیم کرد!

+ لازم به ذکر است: بعد از کش و قوس های فراوان و بازجویی هایی مکرر، پلیس مرید را در قبض روح شدن آن مرد مقصر دانسته و برای تجویز این نسخه شیخ نیز در زیر هشت به سر میبرد :(

برچسب: از کرامات شیخ ما, نویسنده: میزبان بانو تاريخ: يکشنبه 6 بهمن 1392 ساعت: 13:13

صفحه بندی