«قدم شما بر فرق سر ما!»، «من میزم را از دست نمیدهم!»، «بفرمایید سر میز...»، ...
دوش شیخ ما مر مریدان را نصیحت همی بکرد که زن اختیار کنند . ناگاه یکی از مریدان نعره بر آورد و خاموش بر جای بیفتاد. شیخ ما با نفس مسیحایی خویش مر مرید را از کما بیرون بیاورد و صدا در داد که یامرید ! تو را چه می شود؟
مرید آهی برآورد و گفت: اندر عجب از مرام این دوره ی پست... چندیست به غم نکو رویی اسیرم. چون خواستمش، از من منزل خواستندی و چون از برای مسکن، از بانک ، وام طلبیدم گفتند که باید عیال داشته باشمی.
باری.....ماییم و این معادله ی دو مجهولی لا ینحل.
شیخ نعره ای از ته آخرش بزد و فرمود : بچه ها در جزوه های خویش بنویسید: هوای قفس کشنده...بیرون پر از درنده.....کجا بره پرنده؟
این را بگفت و نعره ها زدیم.
برچسب: از کرامات شیخ ما,
نویسنده: میزبان بانو